جلال الدين الرومي
83
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
ناف عبد مناف گذر كرده آن را به وديعت بعبد اللَّه دادند . عبد اللّه به امانت به آمنه سپرد . اكنون آن نور بعالم ظهور آمده است . او را بياريد تا به حرمت او از خدا باران خواهيم ، باشد كه به دولت وى « 1 » كارى برآريد . محمد را بياوردند . عبد المطلب پيش او برخاست ، او را در صدر نشاند . گفتند طفلى را در صدر « 2 » مىنشانى ؟ گفت اگر چه به صورت من در صدر نشستهام ، اما از بارگاه معنى غلغله مىشنوم كه او بصدر از تو حقتر است . بعد از آن عبد المطلب او را بنواخت چنانك پادشاهزادگان را بندگان مىنوازند و به در خانهء كعبه آورد . با او بازى مىكرد و او را برمىانداخت ، چنانك عادتست كه طفلان را به بازى بدست براندازند و گفت خداوندا اين بندهء تست محمد ، و گريه بر وى افتاد . دايهء مهر « 3 » قديم را مهر بجنبيد ، درياى رحمت به جوش آمد ، بخارى از جانب زمين برآمد و بر چشم ابر زد ، باران باريدن گرفت به اطراف ، چاهها و گردابها پر و نباتها سيراب شدند . عالم مرده زنده شد . چون بسبب ذات مبارك او ، در هنگام طفوليت كافران بتپرست از بلا خلاص يافتند ، روزى كه اين شفيع قيامت ، كمر شفاعت در ميان « 4 » بندد و شفاعت كردن گيرد به ذات خود ، آن رحمت بىپايان كى روا دارد كه مؤمنان در عقوبت مانند ؟ اين مهتر كه شمّهاى از فضايل او شنيدى چنين مىفرمايد كه ( العلم حيات القلوب و العمل كفارة الذنوب . الناس رجلان : عالم ربانى و متعلم على سبيل النجاة و ساير الناس همج ارتعوا فى رياض الجنة ، قيل و ما رياض الجنة قال حلق الذكر قيل و ما الرتوع قال الرغبة فى الدعاء من احب العلم و العلماء لم تكتب له خطيئته قطّ ، صدق رسول اللَّه ) رسول كاينات ، مهتر و بهتر موجودات صلى اللّه عليه چنين مىفرمايد : العلم حيات القلوب : علم زندگى دلهاست زيرا علم آگاهى دلهاست « 5 » آگاهى زندگيست ، بىآگاهى مردگيست . چون دست تو بىخبر شود ، از سرما و گرما خبر ندارد و از زخم خبر ندارد ، گويى كه دستم مرده است . اكنون اگر دل اشارت كند دست را كه كوزه را برگير و دست ، اشارت دل را فرمان نبرد ، اگر بعذرى و رنجى باشد ، آن دست را مرده نگويند ، زيرا اشارت دلرا فهم مىكند و
--> ( 1 ) - او نسخه . ( 2 ) - بر صدر نسخه . ( 3 ) - لطف نسخه . ( 4 ) - بر ميان نسخه . ( 5 ) - دلست نسخه .